تبليغاتX
کاش می افتادم
ماهور : دختری که حقیقت نداشت...
 

 

قامت سنگینت را از روی winstonهای خسته بردار

آنها بی تقصیرند

من و وجدان , درگیر

...

 

 


 

خوب بازم واسه یه مدته شاید طولانی نبودم و یه بهونه ی دیگه منو به اینجا کشوند ...

بهونه ای که تو آبان واسه من زیاده ... شاید اینجا داره مثل یه کارت تبریک میشه ولی حتی اگه این نقشم بتونه خوب ایفا کنه واسم کافیه ولی فقط شاید ...

و این بهونه  ...

باز تولد یه دوستِ که زیادی عزیزه

یه دوست که   100%   امیدوارم تولد 2000 سالگیشو جشن بگیره , هرچند که تا تولد سالِ بعد باید منتظرِ قدم نورسیدش باشیم ...  (یه شوخیه دوستانه بابتِ اون Cm) ...

یه دوست که   200%   امیدوارم خرسِ آبیش هیچ وقت سرما نخوره ...

یه دوست که   300%   امیدوارم پاستیلاش هیچ وقت تموم نشه ...

یه دوست که   400%   امیدوارم همیشه خوش باشه , منم خوش باشَمـــــــــــــاااااااا ... راستی چی بپوشم ؟!!!!!!!  Anyway  روزِ تولدش شادی از زمین و آسمون بباره ... فقط بپا سرما نخوری ...

یه دوست که   500%   امیدوارم لوله های حمومشون هیچ وقت نترکه , ولی همیشه قدمش رو چشم ...

یه دوست که   600%   امیدوارم واسه هدیه ی تولدش یه روروئک بخرن , که انقدر چشمش پیشِ روروئکِ من نباشه ...

یه دوست که   700%   امیدوارم هیچ وقت GeGe نکنه ...

یه دوست که   800%   به بی حیا بودنش شکی نیست ...  Mamaaaaaaaaaaaaaan...  (تهدید به گاز)

یه دوست که   900%   Best Wishes With Lots Of Hugs And Kisses ...

یه دوست که   1000%   تولدش مبـــــــــــــارک ...  (اشک شوقِ...)

راستی رضا , JiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiGH ...

 


 

_ سارا جون  و سیما جون تولدتون مبارک ...

_ باده پرست عزیز چند ماهی هست که تلاش میکنم که کامنت بذارم رو وبلاگت اما بی نتیجه است , صفحه نظراتِ وبلاگت باز نمیشه ... :( خواهشا یه فکری کن و بعد کشف نتایج منو مطلع کن ... ;) (دیگه مجبور شدم اینجا بگم ... :)) )

_ و دوستای عزیزم , درسته کمرنگ بودم , شایدم اینورا بی رنگ ... تمام این مدت می خوندمتون , اما بی ردِپا ... امیدوارم ببخشید , وممنون از لطفِ همتون ...

_این سردرد لعنتی دست از سرم بر نمی داره ...

_ این روزا خاطره ها همش داره زنده میشه , چه خوب , چه بد ...

_ خسته ام , یه کم زیــــــــــــــــــــادی ...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 0:12  توسط ماهور  | 

 

یهو اومدم اینجا , با اینکه خیلی وقت بود درست و حسابی نمیومدم , که یهو بگم :

Happy Birth Day Mw

متولدِ ماه مهر , با کلی مهربونی , یه دوسته با دلِ صاف و شیرین ...

یه دوست که محبتاشو هیچ وقت فراموش نمی کنم ...

یه دوست که می خوام تو این لحظه ی زیبا شاد باشه تا همیشه ...

یه دوست که کاش میتونستم تو این روزا همونجور که میخواست به حرفاش گوش کنم  , ولی خودش خوب میدونه , همیشه خواســــــــــــتم و نشـــــــــــــــــــــده ... :( ولی هستــــــــــــم :) ...

یه دوست که خودش میدونه , خیلی خوبه ...

یه دوست که میدونه که منم فقط  واقعیتو میگم (رُک) ... ;)

یه دوست که میدونه تنها نیست ...

یه دوست که شرمندشم , مخصوصا تو این روزا ...

یه دوست که خیلی دوسش دارم ...

یه دوست , یه دوستِ خوب , یه Mw ...

با آرزوی بهترینا ...                                            تولدت مبــــــــــــــــــــــارک ...

                                              

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 2:15  توسط ماهور  | 

 

اینجا یه اتفاقاتی افتاده... درسته!!! این پست هم واسه اینکه یه توضیحی راجبه این اتفاقات بدم :

خوب بعدِ پست (روزِ بهار) من دیگه آپ نکردم , یعنی نمی تونستم , تو حال و روزِ خوبی نبودم , تا اینکه طی اتفاقاتی حالم هی بد و بدتر شد تا جایی که دیگه به نهایت رسیدم...

تو این مدت مدت کمرنگ بودم که یهو با یه تحول , متحول شدم و اصطلاحا دوباره جون گرفتم...

رفتم مسافرت , تا یه هفته نبودم و به نت دسترسی نداشتم...

قبل رفتن قالب وبلاگم رو صورتی کردم و این عکس هم که تو فضای About me هست عکس 1 سالگیمه... علت این کار تولدم بود , و اینکه می خواستم برم پیش سارینا (دختر خالم) و تو فکر چیزایی بودم که همیشه میدیدم و به یادش میفتادم , آخه همه میگن سارینا یه جورایی , همه کاراش و اخلاقش و حتی قیافش شبیه منه , و خالم میگه من Role model اِش هستم , یادِ بچگی خودم افتادم :

همش صورتی , همه چی صورتی , جدا از اینکه الآن فقط دور و بره مشکی و تونالیته خاکستری میپلکم ولی دوران بچگی عاشقه رنگ صورتی بودم و همه با این رنگ می شناختنم و کلکسیون باربی و ... خلاصه تو دنیا و عالم پرنسس ها و این حرفا بودم , تا اینکه این چند روز سارینا و افکارِ پاک و کودکانش , اتاقش و حتی خوابهای نازش , این احساسات رو برام زنده کرد و من ماهور کوچولو رو دقیق دیدم و احساس کردم...

25 اُم بود دیدم که هیچ جوری نمی تونم به نت دسترسی داشته باشم , با موبایل blogfa رو باز کردم اما فقط تونستم تیترِ ''زاییده شدم'' رو بذارم و بعد اون هم لطف یه عزیز که همیشه و همیشه شامل حال من میشه پست زیبا و پر اغراق خنده ی خدا رو ثبت کرد...

تا امروز اومدم بگم :

_ بود و نبودِ حقیقتم احتمالیست , و من تنها تکرار سالهایی هستم که دوباره آغاز می شود ...

_ 26 شهریور رو همیشه با بارونش میشناسم , خالم میگه برکته , برکتی ... (;;

_ تولد امسالم خیلی متفاوت بود , بر خلاف انتظار زیبا و به یاد موندنی و دوست داشتنی ...

_ بهار دیدی گفتم منم شهریوریم !!! ...

رامین عزیز , ساقیِ میخونه ی باده پرست , فضای وبلاگِ دلنشینت همیشه سرشار از آرامش بوده و هست و ازت متشکرم بابت پست تقدیمیِ زیبات که پر از محبت و مهربونی بود , بارها و بارها میگم ازت ممنونم دوست عزیزم ... و تولدت مبارک ... با بهترین آرزوها ... مست باشی ...

_ و میرسه به کسی که کلامی ندارم در برابر الطافش , کسی که کلامش سرشار از زندگی , سرشار از محبت و امید و پاکی , کسی که با کلامش , بودنم رنگ گرفت و هستنم رو احساس کردم :

آره , ف/الف , یعنی خودِ خودِ کینگ , قدم قدم مدیون محبتت تا ابد ...

_ و تک تک دوستای گُلم که خودشون میدونن چقدر برام عزیزن , چقدر تو قلبم جا دارن و چقدر دوسشون دارم ... از همتون ممنونم ... دوستون دارم ... پایدار باشین ...

_ و خدا , خدا , خدا ... به تو که میرسم میبینم بی کلامم , فقط یه چیزی : عاشــــــــــــــــــــقتم ...

_ و در پایان :

از پدر و مادرم که تنها کسانی هستند می تونند بعد از خدا عشق رو برام معنا کنند و من رو به عشق معتقد ... و تمامی دست اندرکاران ... کمال تشکر رو دارم ...

دوسِتون دارم ...

پیش مرگِتون :

ماهور



+ نوشته شده در  شنبه 28 شهریور1388ساعت 22:36  توسط ماهور  | 

بیست و شش شهریور

روزی که خدا خندید

دختری آسمانی در زمین متولد شد

خدا چه خرسند بود

دنیا چه خرسند شد

چرا که

فرشتگان را یکی اضافه شد

و  همگی شادمان مشغول  تار و نی و تنبور شدند

زمین و آسمان هم مدهوش ِ سماع

آن فرشته ماهور نام گرفت

و با آمدنش

حقیقت  ِ عالم را معنا کرد

ماهور ماه ِ این زمین است...

+ تقدیم به سرکار خانم ماهور لطفی عزیز مده ظله العالی

با ضمیمه ی بهترین شادباش ها برای روز  ِ میلادتان/.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 16:1  توسط ماهور  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 20:29  توسط ماهور  | 

 

 

دیروز صبح  , سـمـفـونــي تــلــخ ِبــاكـــِرگـي  , کامنتدونی :

نویسنده: ماهور

جمعه 6 شهریور1388 ساعت: 17:55
هیچی مهم نیست...

مهم اینه که تولد شما 2تا نفســـــــــــــــــــــــــــاست...

تولدتون مبـــــــــــــــــــــــارک

و این مهمه که بهار جونی زودتر خوب شه.........

یه چیز دیگه هم مهمه که منم شهریوریم...

ایشالله به هر چی میخواین برسین...

و سلامت و خوشبخت و شاد و موفق باشین...

دوستون دارم زیــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد...

 
 
 
 
 
دیروز بعد از ظهر , face book :
 
 BAHAR JOOOOOOOOOOOOOONAM HAPPY BIRTH DAY TO YOU AZIZAM....

omidavaram zoode zood khoob shi...
miss u ziad...
paydar bashi dooste khoobam...

:-*تولدت مبارک نفسی:-*
 
 
 
 
 
دیشب بعد از ساعت 12 , 7 شهریور , روزِ بهار , سیگار و اسپرسو :
 
...
 
دیشب بعد از ساعت 12 , 7شهریور , روزِ بهار , yahoo messenger :
 
arman faghat ye kalam javabamo bede plz ghalbam dare az dahanam dar miad daram milarzam in poste akharet haghighat ke nadare na ? dari ba bahar shookhi mikoni mage na?
 ...
 .......................................................
 yakh kardam bayd yeki seda koam bimerstan beramm
 bye
 ............
 
 
 
 
 
امروز , 7 شهریور , روزِ بهار :
 
 
بهار رفتم رو لینک ساقی تو fb خواستم بهش message بدم بگم , که بهت خبر بده fbit هم چک کنی , آخه 2 تا Gift از من داری که برای اینکه بیاد رو profilet بیاد فقط باید خودت بری تائیدش کنی , آخه می خواستم اولین نفری باشم که رو fb بهت تبریک میگم , ولی به ساقی نگفتم , خواستم  surprise شی , پس بدو برو تائیدش کن , که بفهمم Giftato  گرفتی... بدو...
منتظرمــــــــــــــــــــــــــــــا...
 
 
راستی یادته یه چیزایی یادم دادی؟!! :
 
گفتم : غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست...
 
 
غم دل رو به هيشكي نبايد گفت
چون ديوار موش داره
موش هم گوش داره
همين و بس .
May 3 at 11:48pm · Delete
 
راست گفتی دوست جونم واقعا درسته
May 4 at 1:08pm · Delete
 
 
 
goore pedare zendegi... be ghole bahar bezan be salamatie sagi ke miad mishashe be esme har ki mige man mardamo ta oje naamardi mire... ;)
April 10 at 11:10pm · Delete
 
 
 
بهار یادته ؟!! :
 
گفتم خدا منو با خود ببر , آشفته ام...
 
 
كجا ميخواي بري خوب حالا ؟ بشين بعدا ميري زوده هنوز
May 28 at 3:46pm · Delete
 
na vaghteshe... bavar kon
May 30 at 12:18pm · Delete
 
 
گفتم  گیج و مبهوت بین بودن و نبودن...
 
 
بودن يا نبودن
May 6 at 3:26pm · Delete
 
 
و فقط نبودن
May 28 at 10:26am · Delete
 
 
 
 
اینا چی یادته؟!!
 
نویسنده: بهار
دوشنبه 31 فروردین1388 ساعت: 16:58
چيزهاي قشنگ ِ زيادي هست دوروبرمون
وقتي ميگي زشت يعني اينكه قشنگي وجود داشته كه زشت معني پيدا كرده ...
خونه نو مبارك .

مرسی دوست عزیز... اره حق با شماست... نقد قشنگی بود ... ممنون...
 
 
نویسنده: بهار
چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت: 12:29
ماهور هم حرفهاي قشنگي ميزنه !

مرسی بهار جونم...
 
 
نویسنده: بهار
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 ساعت: 17:3
با 3 موافقم ...

هنوزم ميگم ماهور رو دوس دارم
و سکوت... :|
مرسی دوست جونم...
دوست دارم...
 
 
نویسنده: بهار
دوشنبه 14 اردیبهشت1388 ساعت: 19:41
با ميلياردها قطره هم نميتواني اندكي از اين كثافت رو بشوري ...

پس زير باران بايد رفت با چتر

تا باران ريمل هايت را به پايين سر ندهد

در نتيجه : تر به هيكلت نميزنه

آخرش حرف من ميشه .
اوهوم :(
 
 
نویسنده: بهار
پنجشنبه 7 خرداد1388 ساعت: 12:19
اين شعر ادم هم خيلي جالب بود ...
میسی گلم...
می دوستمت...
 
 
نویسنده: بهار
سه شنبه 9 تیر1388 ساعت: 15:19
اين دفه زود تموم شد ولي صرف بامعنايي بود ..
این دفه من هم زود تموم شدم...
ولی خاکسترم باقیست...
 
 
... 
 
 
 
کاکا , بهار دوستمه , مهمونه جدیدتون , مواظبش تا بیام...
 
 
 
 
بهار؟!!
بهار...
بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار...
 
...
 
 
 
 
 
 
 
 
 
راستی بهار هنوزم میگی ماهور رو دوس  داری؟!!
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 10:26  توسط ماهور  | 

 

 

 

باز هم باغ ترانه های من بی بار است

کو سیب؟!!    عشق!!!    انار!!!

این باغ چقدر بیمار است...

 

 

 

هر دم از آئینه میپرسم ملول

چیستم دیگر , بچشمت چیستم؟

لیک در آئینه میبینم که وای

سایه ای هم زانچه بودم نیستم...

                                                                                  فروغ

 

 

_ جدیدا توانم هم نا توانه

_ دوست دارم وسط یه خیابون بزرگ دراز بکشم , بعد باد بیاد و موهامو بدزده و شبنم منو از رو آسفالته خسته بشوره...

_ من بارها و بارها خود را در این ســـــــــــــــــگ زندگی غلطانده ام...        بی چرا؟!!!        بی خبر؟!!!

_ اگر میمِ مادر نبود , خیلی قبل از اینا مَـــــــــرد ,  رَد شده بود...

_ خود را بر خود نگه دار , هیچکس نیست...

_ دیریست خود را دزدیده ام , در زندان تن به سر میبرم...

_ به امید مـــــــــــــرگ , باز میگردم به زندانم

_ مـــــــــــــرگ دارم زیر پوستم , این روزها متورم شده زیــــــــــــــــــــــــــــــاد...

_ این روزها خـــــــــــــــودم , من را آزار می دهد

_ So sorry Mahoor

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 17:55  توسط ماهور  | 

 

 

 

                        دیگر  دلم  به  آبنبات  هم  خوش  نیست

                        روروئکِ  کودکیم  در  سرازیری  خلاص  کرده...

 

 


 

به سلامتی...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 20:13  توسط ماهور  | 

 قدم قدم تا یاد و نام  کردگار

 قدم قدم تا باشد این شعر یادگار

قدم قدم تا قدر ماهور  را بداند این روزگار

 

 قدم قدم تا خنده های ناب  تو

 قدم قدم تا گم در شادی های تو  شدن

 قدم قدم تا شنیدن صدای گرم تو

 قدم قدم تا رسوا در نگاه تو شدن

 قدم قدم تا رقصین با طنین نگاه تو

 قدم قدم تا نوازنده ی آرزو های تو شدن

 قدم قدم تا رسیدن به بلال های شیر ِ شیر

 قدم قدم تا هم نوا با یاد تو شدن

 قدم قدم تا شیرین کردن قهوه های تلخ به کام تو

 قدم قدم تا آشپز هر غذا شدن

 قدم قدم تا خوش گذشتن با مهربانی  های تو

 قدم قدم تا شاهد خستگی عقربه های ساعت تو شدن

 قدم قدم تا بودن ِ ساعت های زیبا در کنار تو

 قدم قدم تا کاشف آسمان تو شدن

 قدم قدم تا کشف ِ ستاره ی کاکا ی تو

قدم قدم تا غرق صفا ی او شدن

 قدم قدم تا ورزش های کودکی

 قدم قدم تا شیطنت های همایون تو را از بر شدن

قدم قدم تا دستانی از جنس کار

قدم قدم تا مشغول بوسه بر دستان گرم پدر تو شدن

قدم قدم تا لالایی های شبانه

قدم قدم تا شرمنده ی زیبایی های مادر تو شدن

 قدم قدم تا قدم زدن

 قدم قدم تا گوش  برای حرف های تو شدن

 قدم قدم تا بودن در کنار تو

قدم قدم تا تنهای تنها شدن

 

قدم قدم تا رسیدن به پای کبوتر

قدم قدم تا با نگاه تو همپرواز شدن

قدم قدم تا بوی دلنواز اقاقی

قدم قدم تا محو در بوی یاس تن تو شدن

قدم قدم تا جست و جوی پروانه ها

قدم قدم تا تلاش برای شعله ی شمع تو شدن

قدم قدم تا آبی ِ دریا ها

قدم قدم تا با هم سوار موج ها شدن

قدم قدم تا زلالی ِ چشمه ی سبز

قدم قدم تا با تو هم گیلاس از آب رودخانه شدن

قدم قدم تا استواری ِ کوه بلند

قدم قدم تا شرمنده ی تن پاک تو شدن

قدم قدم تا بلندی ِ سرو بلند

قدم قدم تا خیره ی هاله ی سبز تو شدن

قدم قدم تا زردی ِ یک آجر

قدم قدم تا سنگ ِ زیر پای تو شدن

قدم قدم تا نور مهتاب ناز

قدم قدم تا محو نور تو شدن

 

قدم قدم تا گرمای کویر لوت ایران

قدم قدم تا آفتاب پشت ابر تو شدن

قدم قدم تا دیار گرم کرمان

قدم قدم تا میزبان حضور تو شدن

قدم قدم تا کویر پهن و زیبا

قدم قدم تا عرق روی پیشانی تو شدن

قدم قدم تا درک معنای کویر

قدم قدم تا باد در بیابان تو شدن

قدم قدم تا تشنگی در این کویر

قدم قدم تا جرعه ای از نهر آب تو شدن

قدم قدم تا مشک خوش بوی غزال

قدم قدم تا شاخ گوزن تو شدن

قدم قدم تا دشت و صحرا و چمن

قدم قدم تا گلریز ِ دامان تو شدن

قدم قدم تا فرار از دلهره

قدم قدم تا نگران ِ نگرانی های تو شدن

قدم قدم تا بوی تافتون ِ تنوری

قدم قدم تا سیاه دانه ای روی نان تو شدن

قدم قدم تا پسته ی خندون کرمان

قدم قدم تا پته ای زیر نگاه تو شدن

 

قدم قدم تا آوای خوش سه تار

قدم قدم تا حلقه ی دف در حضور تو شدن

قدم قدم تا مسجد و ذکر و دعا

قدم قدم تا یگ گلیم زیر تسبیح تو شدن

قدم قدم تا مهر کربلا

قدم قدم تا رشته ای از جا نماز تو شدن

قدم قدم تا شهر نور و برکت

قدم قدم تا زائر الرضا شدن

قدم قدم تا رمضان و شب قدر

قدم قدم تا بارکش خوبی های تو شدن

قدم قدم تا ملکوت شعبان و رجب

قدم قدم تا سایه ی انا انزلناه تو شدن

قدم قدم تا مقس نفس های تو

قدم قدم تا معتکف در بارگاه تو شدن

قدم قدم تا خانقاه و یک دف و یک جرعه می

قدم قدم تا ذکر یا هو زیر لب های تو شدن

 

قدم قدم تا سیم برق کوچه ها

قدم قدم تا یک جرقه زیر پای تو شدن

قدم قدم تا سکوت زیبای تو

قدم قدم تا صبور در پیشگاه تو شدن

قدم قدم تا آرامش وجود تو

قدم قدم تا قطره در کنار دریای تو شدن

قدم قدم تا ماه انگور ِ شیرین

قدم قدم تا بیست و شش شهریور برای تو شدن

قدم قدم تا فصل زیبای انار

قدم قدم تا آجیل شب یلدای تو شدن

قدم قدم تا آتش چار شنبه سوری

قدم قدم تا دود در هوای تو شدن

قدم قدم تا بوی سوسن و سنبل و سیب

قدم قدم تا سفره ی هفت سین تو شدن

قدم قدم تا صدف و قلعه شنی

قدم قدم تا کف ِ دریای تو شدن

قدم قدم تا خاک  پر بار شمال

قدم قدم تا علفی در شالیزار تو شدن

قدم قدم تا دانشگاه شهسوار

قدم قدم تا هم قدم با لیلی و ماهور شدن

قدم قدم تا اوج رفاقت ؛ دوستی

قدم قدم تا یک شاخه گل برای لیلی شدن

قدم قدم تا دانه های یک انار

قدم قدم تا سرگرم خوردن دانه های انگور شدن

قدم قدم تا شراب ناب شیراز

قدم قدم تا مست و بی پروای تو شدن

 

قدم قدم تا پرواز یک عقاب تیز

قدم قدم تا طعمه ی مار برای تو شدن

قدم قدم تا اندکی از وصف تو

قدم قدم تا ناتوان از وصف تو شدن

قدم قدم تا آشنایی با خودت

قدم قدم تا مدیون مهر تو شدن

قدم قدم تا پاکی و صلح و صفا

قدم قدم تا چرخ ِ گردش در دیار تو شدن

قدم قدم تا سرخی لبهای تو

قدم قدم تا زنده از دیدار تو شدن

قدم قدم تا ابریشمین موهای تو

قدم قدم تا سرگرم برق نگاه تو شدن

قدم قدم تا آرامش دریای تو

قدم قدم تا مست از شراب ِ نگاه تو شدن

قدم قدم تا شرمندگی از روی تو

قدم قدم تا خار از گل های وجود تو شدن

 

قدم قدم تا ف , الف یعنی من ِ کینگ

قدم قدم تا مدیون نام ماهور شدن


تمام/.


+ تقدیم به خانم ماهور لطفی

دختری که حقیقتش عالم تاب خواهد شد/.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 1:49  توسط ماهور  | 

 

چندان برام خوشایند نیست که بخوام حالم و واسه کسی توصیف کنم ولی نمی دونم یهو چی می شه که:

مدتی خواب برام شده مثل یه دارو ولی یه داروی زهرماری که اگه بخورمش ( و اگه کابوسها رو فاکتور بگیریم ) تا یه چند ساعتی بدک نیستم , ولی خوب مشکل اینجاست  که از گلوم پایین نمیره...

این روزا آروم و قرار ندارم...

دیشب دیوونگیم به اوجش رسیده بود , نمی دونم چه مرگم بود , ولی خلاصه خوابم برد , تو کویر ...

من تنها نبودم...

قدم قدم تا...

باز شروع شد , چند وقته باز داره اذیتم میکنه , آره این قلب لعنتی...

خدا بسته همینجا بهش کات بده , وگرنه گند میزنه تو کل فیلمنامتااااااا... از من گفتن بود...

مگه با تو نیستم...؟!! میگم کات بده...

دارم بهت اخطار میدم , که اگه همینجوری ادامه پیدا کنه , از الآن بهت گفته باشم که من کم آوردم...

می خوای دوباره شروع کنم...؟!! خودت خوب میدونی که نرمال نیستم...

آره تهدیده...

قرصام کو؟!!

کات میدی یا نه؟!!

آره یا نه؟!!

با تو ام...

...

این چیزا رو می بیینم می کنم خودزنی...

...                                                                                                

                                                         


 

 

روی امنیته زمین راه می رفتم , که پاهایم شکست ...

 

                                                                                                                   ۲۲/۴/۸۸                

پ.ن : امشب کویرم... کاش تو آسمون غرق شم... هیس... آرومم...

          تو رو میسپرم به حق...

                                                                                                    ۱۲:۰۱صبح ۲۴/۴/۸۸

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 16:4  توسط ماهور  | 

 

 

"این یه متن سریع و راحته , با یه دنیا شرمندگی , آخه از شما گفتن خیلی هنر می خواد , و من قادر به

وصف ارزشتون نیستم...

اول از همه خیلی بی مقدمه و بی تعارف بگم :

بابا ممنونم از اینکه چیزی واسم کم نذاشتی...

ممنونم که بودی و هستی...

دوست دارم...

بوس...

 

جا داره به مامان هم تبریک بگم , و همینطور نونونی ها..

چون جای روز مادر و تو وبلاگم خالی موند (با تمام ارزشش)

نمی دونم چرا؟!!!

مامان خودت می دونی چقدر واسم عزیزی , پس نیازی به گفتن بقیه اش نیست...

بودنت , بودنمه...

دوست دارم...

می بوسمت نفسم!!!

 

(خدایا ممنون که دارمشون... حتی اون همایون شیطون)

 

و تو , تویی که چند ساله منو گذاشتی این پایین و خودت از اون بالا هوامو داری...

می دونم انقدر سفارشمو کردی که لابد دوستات میگن : آدیگوزل , سر خدا رو درد آوردی , بسته دیگه...

چقدر این دخترو لوس میکنی...

ولی من می دونم تو چطور جوابشونو میدی...

بگذریم...   باز اینجا هم مردونگیت رو ثابت کردی...

تولدتم با روز مرد یکیه...     با روز مردونگی...    با روز علی...

می دونی چقدر دلم برات تنگ شده ؟!!!

می دونم گله داری , حدودا یه ساله نیومدم ولی خودت خوب می دونی چرا...!!!

آره منم دلخورم , یادته بهم گفتی اندفعه که بیام با خودم می برمت ؟!!!

آره , یادته؟!!!    چی شد پس؟!!!

من هنوز منتظرم...

به اون بچه ها حسودیم میشه...

امروز میام پیشت...

قول میدم...

قول مردونه تو روز مردونگی... هرچند که دیگه بوش نمیاد...

تو هم بیا اینورا...

دست خدا رو بگیر دوتایی بیاین پایین...

یا حداقل منو بکشین بالا...

دلم واسه هردوتون تنگ شده...

دوست دارم...

هوامو داشته باش...

منتظرما...

بر می گردم یه نگاهی هم به  15/9/85  می ندازم روز تولد این شعر :

 

از این دنیای خاکی                    به اون بالای بالا

از این زمین جوندار                    به اون هوای معنا

از این پایین پایینا                      تا اونجا که خدا هست

بهم میگه که اونجا                    به جز خودش کاکا هست

 

و امروز...

کاکا...

تولدت را سبز نگه می دارم , روزت را بزرگ...        

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 2:29  توسط ماهور  | 

 

سوختم    :   سوختم وقتی سوختم

سوختی   :   سوختم وقتی سوختی

سوخت    :   سوختم وقتی سوخت

سوختیم  :   سوختم وقتی سوختیم

سوختید  :   سوختم وقتی سوختید

سوختند  :   سوختم وقتی سوختند

 

سوختم... و سوخته ها, هیزمهای گداخته ای بودند که سوختنم را سوزاندند...

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 14:0  توسط ماهور  | 

مرگ ..................
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 13:9  توسط ماهور  | 

 

به بیهودگی رسیدم

به انتهای نبودن

به پوچی سرد

و انبساط بی هدف

منجمدم از بدبینی

و خاموش از امید

بی مقصد پا بر پله نهاده

درجا می زنم...

 

 

خسته ام...

خیلی خسته ام....


در رفاقت با وفا بودن شرط مردانگیست

ورنه با یک استخوان صد سگ رفیقت می شوند


خوشبختی : فاصله ی این بدبختی است تا بدبختی دیگر...

 منم زنده ام چون در آسمون قفله...

سرده , یعنی مردم ؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 10:41  توسط ماهور  | 

اون صدای مزخرف باز داره تو گوشم تکرار میشه...

خیلی بد وقتی دلت دنبال تنهایی باشه ولی یهو تو یه تنهایی نا خواسته قرار بگیری...

برم؟!

نرم؟!

شاید الآن برسن...

شایدم نرسن...

بی فایده است...

باید ازش کمک بگیرم...

آره...

خوب می تونم بگم : ببین من یه بگپک سنگین با یه لپ تاپ و... (این دیگه چی بود؟!!! ولی اونقدرها هم

 تنهاییش بد نیست...) خوب... آره... بهش میگم : یه کاور سنگین هم دارم + کیفم... گوشی هم

 ندارم...

و باز :

ـ چرا نداری؟!!!

داشتم... ۲تا هم داشتم... ولی حالا دیگه خاموشه...

ـ چرا؟!!!

واااااااااااااا... اصلا مگه فوضولی؟!!! من فقط یه کمک ازت میخوام که تو بری از یه کوچه بالاتر یه آژانس

بگیری و

بیاریش اینجا...

ـ خوب چرا باید این کارو بکنم؟!!!

آخه یه ساعت اینجا کاشته شدم و همه آدمها موندن آمار منو بگیرن و...

با نگاهشون... با چرا ها...

ـ خوب تو با اونا چیکار داری؟!!!

کاری ندارم ولی دارم اذیت میشم...

ـ پس کار داری...

اه خستم کردی . نخواستم...

نقطه؟!!!

آره . نقطه... چون استادم رسید و انتظار جلوی در هنرکده + تخیلات زنده به پایان رسید.

راستی تنهایی نا خواسته هم تجربه ی قشنگیه... چون تا حالا تنهایی رو چه خواسته  چه نا خواسته

جذب می کردم...

ولی اینبار...

کاش...

                                                       فقط یادمه ۴شنبه ی ۳ یا ۴ هفته پیش بود...

 

روزای سختی و پشت سر گذاشتم...

 

خرد و خراب و خسته  جوانی خود را پشت سر نهاده ام

با عصای پیران و

                          وحشت از فردا و

                                                         نفرت از شما

                                                                                            شاملو   

چون بحثش خیلی داغه...

باید بگم : بیرنگم...

یعنی این روزها بیرنگم... بیرنگ تر از همیشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 15:50  توسط ماهور  | 

سکوتم طولانی بود

اما نا خواسته...

از تمام کسایی که در انتظار بودن تشکر فراوون دارم و با عرض معذرت خواهی فراوون...

ممنونم از دوستای عزیزم با دردهای نسبتا" مشترک...

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم

مرا فریاد کن.

                                                    شاملو

خوب اول از همه اتفاق قشنگ زندگیم در ۲۵ اردیبهشت رو  (با اینکه مدتی ازش می گذره) باید بیان کنم:

همیشه آبی بمان   آبی ترینم

تولد پاک   پاک ترینم مبارک

ساناز جونم تولد تو بهانه ی زیبایی برای تولد من بود

پس بمان زیبا بمان تا بمانم...

دوست دارم نفسی...

و بعدش باید بگم از آخرین پست : آرامش با ۲ فلوکسیتین ۲۰ خیلی می گذره و من در این مدت بسته های کاملش و در حداکثر ۱ ثانیه امتحان کردم ولی بی فایده بود (مثل ۱۲تا قرص امروز تو دانشگاه)...

و حالا یکی از متنهایی که تو اون حال نوشتم و می ذارم :

خبر قتل من آمد و همه گرخیدند

انقدر بد به قتل رسیده ام؟!!!

قاتل بی رحم که بود؟!

کی؟!!!

دروغ نگو..........

راست می گی؟!!!

نه جدی...!!!

جونه ماهور...؟!

نه نه ببخشید......

مرگ ماهور...؟!!!

آره      خودم بودم...

خبر رسیده است : ماهور        ماهور را کشته...

                                                                           ۱۷/۲/۸۸

ماهور...

میدونی مردی؟!!!

چی؟!!! مگه میشه؟!!!      من که دارم می نویسم!!!

آره ولی....

ولی چی؟!!!

ولی تو مردی...

باشه    هرچی تو بگی   ماهور...

من مردم...

ماهور            مرد!!!

                                                           فاتحه

 

راستی واسه یکی از دوستا که از تقلید و کپی گفته بود یه متن جدید دارم :

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

آدمک گورتو گم کن و بخند

آدمک زندگی تعطیل است بخند

آدمک مرگ نزدیک است بخند

آدمک مرگ مجاز است بخند

آدمک مرگ نیاز است بخند

آدمک زودتر بمیر و بخند

آدمک میمیری یا بکشمت؟!

آدمک بعد قتلت هم بخند

آدمک بعد غسلت هم بخند

آدمک بعدکفنت هم بخند

آدمک بعد دفنت هم بخند

آدمک به چی بخندی؟!؟!؟!!!

نخند...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 0:39  توسط ماهور  | 

ولی اروم نشدم...

سرم . دستام... تقصیر من نبود دیوار خودشو کوبوند...

چرا دارم می لرزم؟!!!

و با صدای بلند :

زندگی با من چه کردی

از دلم بردی جوانی را

ولی افسوس و صد اندوه

که جان را جا نهادی و خطا کردی...

و با صدای بلندتر :

ماهور دیوونه

خلاصه مردن رو دلت می مونه...

 

شاید مشکل زیاد دیدنه

شاید مشکل عمیق دیدنه

چشمها را باید بست

هیچ چیز را نباید دید

کور باید شد

زیر باران هم باید رفت

ولی نه با چتر . با ظرف

تا روزی در قحطی با قطره ای . اندکی از کثافت دنیا را بتوان شست...

 

و اما...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 21:0  توسط ماهور  | 

لجن لجن لجنزار

ما اومدیم به بازار

کثیفیها رو دیدیم

تو یکی دست نگهدار...

 

چه خبره؟! هان؟! دنیامون و گند گرفته...

چرا؟! ؟!

دارم خفه میشم

نشستم و فقط نشستم

لپ تاپم هست . لاکی هست . لوسی هم هست . منم هستم . دیگه هیچکی نیست...

درجا درجا

من میگم : قدم قدم درجا . اتاق من . خستگی . دیوار...

قدم نشانده مرا...

قدم... سکوت... خلوت... 

 

این روزا دارم رو پروژه عکاسی کار میکنم با موضوع شعار

تا دلت بخواد دیوارا پر از تبلیغات تخلیه چاهه

با این وجود نمیدونم چرا دنیامون و کثافت گرفته !!!!!

و اما شعارهای شخصی من :

۱ـ خوشحالم که زنده نیستم...

۲ـ تا میتونی ادم نباش...

۳ـ سکوت...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 14:40  توسط ماهور  | 

اینجا دورم یه دایره است از نگفته ها

و من در مرکزیتش

و هر شعاعش ختم میشه به یه علامت سوال

حرفهایی که همیشه باید گفته میشد و نشد

باید گفته شه و نمیشه

اگه هم گفته شه نیمه کاره میمونه

کارت دارم...

جانم؟!

هیچی. بی خیال

الان نمیشه

ول کن گیرنده... و ختم میشه به سکوت

این یه نمونه کوچیک از نیمه کارشه

و باز هم گفته های نگفته...

که این قبرستون پر از قبرهای پر از حرف. پر از چرا؟

و باز هم سکوت...

 

                                                                                       ماهور

                                                                                                 ۲۰/۱۲/۸۷

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 13:14  توسط ماهور  | 

صفحه سیاه

این ته غربت و درده           این مثه مستی سرده

این که اشفته نهاله          مثه ماهی تو پیاله

این مثه یک نت حساس   مثه خورد کردن احساس

مثه بستن هنرمند          واسه طراحی ترفند

مثه حبس یه قناری        واسه تفریح و بیکاری

این خود یه موج راکت     که به گریه میگه ساکت

این مثه چندتا سواله      که جوابشون خیاله

این همش صبر و سکوته  مثه تنهایی تو لوته

مثه کشتن یه شادی      نکنن ازت یه یادی

مثه زجر بی شکایت       که غم و کنی حمایت

شایدم یه زنگ تفریح      که بدی درسهارو ترجیح

مثه موندن تو چهارراه     واسه انتخاب یک راه

مثه التماس و تسلیم     که کنی رویا رو ترسیم

این مثه خواب طلایی     واسه اینده ی خالی

این یه جور خفت و خواری  یا یه جور ترس و بیزاری

این یه حس انتقامه       که می ریزی تو یه نامه

این شاید یه انتخابه       که تمامش مثه خوابه

مثه بستن یه باره         که همش رنج یه کاره

این همش یه خود یه برداشت  که می شه از قضیه داشت

این خود صفحه سیاهه   رنگای سفید تو راهه

 

                                                                                        ماهور   ۲۵/۱/۸۵

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 18:36  توسط ماهور  | 

دارم با خودم فکر می کنم واسه اولین پستم چی بگم که تو ذوق همه نخوره ولی بعد با خودم میگم بخوره !!! این همه تو ذوقه ما زدن و هیچی نگفتیم یه بارم ما...

هر چند که دیگه اینجا خونه ی دله...

پس بذارین از همین اول بگم : اره درست حدس زدی منم می خوام از زشتیها بگم...

اگه چیزه قشنگی دیدی خبرم کن...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 9:55  توسط ماهور  |